غزل شمارهٔ ۲۸۹۵

سر منصور بار آن تیغ بی زنهار می آرد

نهالی را که خون آبش بود سربار می آرد

به خورشید درخشان می رسد چون قطره شبنم

به این گلزار هر کس دیده بیدار می آرد

چونی هر کس در این وادی به صدق دل کمر بندد

نهال آرزویش تنگ شکربار می آرد

چراغش چون چراغ پیر کنعان می شود روشن

به این بازار هر کس چشم چون دستار می آرد