غزل شمارهٔ ۲۸۹۷

زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد

که صیقل از دل آیینه جوهر بر نمی آرد

خموشی پیشه کن تا دامن معنی به دست آری

که بی پاس نفس غواص گوهر بر نمی آرد

که زیر چرخ گردن می فرازد از تهی مغزی؟

که از تیر حوادث چون هدف پر بر نمی آرد

عجب دارم که از مکتوب شوق آمیز من قاصد

چرا از پای خود پر چون کبوتر بر نمی آرد