غزل شمارهٔ ۲۹۰۶
از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر دارد
که با دست تهی صد بینوا را زیر پا دارد
به کیش مردم بیدار دل کفرست نومیدی
چراغ اینجا امید بازگشتن از شرر دارد
از ان جوش نشاط از سینه خم کم نمی گردد
که از معموره آفاق خشتی زیر سر دارد
به دامانش نیاویزم، به دامان که آویزم؟
همین صبح است در عالم که آهی در جگر دارد