غزل شمارهٔ ۲۹۰۷

مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر دارد

که نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد

ز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشی

که طوفان دیده از آسایش ساحل خبر دارد

نگردد سد راه عاشقان دنیا و اسبابش

که پیش صف رساند خویش را هر کس جگر دارد

ندارد دیده کوتاه بینان ناخن کاوش

وگرنه در گره هر قطره دریای گهر دارد