غزل شمارهٔ ۲۹۱۰
اگرچه دست بر تاراج دل هر خوش کمر دارد
میان بهله دار ترک ما دست دگر دارد
اگرچه از حیا دارد نظر بر پشت پای خود
ولی مژگان شوخش از ته دلها خبر دارد
زمضمون نگاهش هیچ کس سر بر نمی آرد
زمژگان گرچه آن خط مبین زیر و زبر دارد
همان دم شاهدان غیب می گیرند از دستش
اگر صد نسخه از رخسار او آیینه بردارد