غزل شمارهٔ ۲۹۱۱

مرا زنگ ملال از دل شراب ناب بردارد

اگرچه بیشتر آیینه زنگ از آب بردارد

زفکر دور گردان رنگ می بازد، نمی دانم

که چون بارنگاه آن چهره سیراب بردارد؟

گره شد کار خضر از زندگانی سخت می ترسم

که از تیغ تو زخمی بهر فتح الباب بردارد

اگرچه گریه طوفان کرد بر بالین بخت من

نشد این سبزه خوابیده سر از خواب بردارد