غزل شمارهٔ ۲۹۱۴
نبرد از سینه من گرد کلفت گردش ساغر
چه زنگ از خاطر من گردش افلاک بردارد؟
زبان دعوی طوفان، روایی آنقدر دارد
که عاشق آستین از دیده نمناک بر دارد
بغل واکرده چون زخم از جگر خونم به راه افتد
به قصد خون من چون تیغ آن بیباک بردارد
ندارم فرصت خاریدن سر من زمستیها
مگر دستی به عذر غفلت من تاک بردارد