غزل شمارهٔ ۲۹۲۷

مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد

که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟

اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد

که در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟

سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشن

که گردد کور هر کس رو به دیوار وطن دارد

کف خاکستری شد خضر از داغ پشیمانی

چه آب خوشگوار است این که آن چاه ذقن دارد