غزل شمارهٔ ۲۹۴۴

مرا پاس ادب زان آستان مهجور می دارد

ترا تمکین و ناز از صحبت من دور می دارد

نباشد حسن را مشاطه ای چون پاکدامانی

به قدر شرم، رخسار نکویان نور می دارد

لب میگون و چشم مست او را هر که می بیند

مرا در مستی و دیوانگی معذور می دارد

نگردید از ملاحت نشأه آن لعل میگون کم

چه پروا از نمک آن باده پرزور می دارد؟