غزل شمارهٔ ۲۹۴۷

لب نانی که از دامان سایل باز می دارد

توانگر کشتی خود را زساحل باز می دارد

زقرب یار، جان را جسم کاهل باز می دارد

که از رفتار آب سهل را گل باز می دارد

حضور خانه از دریا نگردد سیل را مانع

کجا ما را زقطع راه، منزل باز می دارد؟

که عاشق را زقرب یار مانع می تواند شد؟

ادب پروانه ما را زمحفل باز می دارد