غزل شمارهٔ ۲۹۵۳

زآه عاشقان اندیشه ای اختر نمی دارد

زدود تلخ پروا دیده مجمر نمی دارد

به تلخی صبر کن تا معدن گوهر توانی شد

که آب بحر چون شیرین شود گوهر نمی دارد

ز آسیب شکستن نیست شاخ پرثمر ایمن

غم فربه شدن صید مرا لاغر نمی دارد

چه سازم بر جگر دندان نومیدی نیفشارم؟

جراحتهای پنهان بخیه دیگر نمی دارد