غزل شمارهٔ ۳۰۱۲

لبش از خنده دندان نما جان تازه می سازد

شراب صبح جان می پرستان تازه می سازد

اگرچه صفحه روی تو از خط کافرستان شد

همان صبح بناگوش تو ایمان تازه می سازد

نظر سیراب می گردد چو یاقوت از تماشایش

سفالی را که آن خط چوریحان تازه می سازد

غبار خاطر من بیش می گردد زتردستان

زمین تشنه را هر چند باران تازه می سازد