غزل شمارهٔ ۳۰۱۳

فرنگی طلعتی کز دین مرا بیگانه می سازد

اگر در کعبه رو می آورد بتخانه می سازد

گهر بخشند مردان در عوض سنگ ملامت را

به پیری می رسد طفلی که با دیوانه می سازد

چراغ حسن را دست دعا فانوس می گردد

خموشی نیست شمعی را که با پروانه می سازد

زحیرانی بجا مانده است دل در سینه ام، ورنه

کجا با دانه تفسیده هرگز دانه می سازد؟