غزل شمارهٔ ۳۰۱۵

خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد

کدورت صبح شنبه را شب آدینه می سازد

غباری از لباس فقر بر دل نیست صوفی را

به روی تازه به با خرقه پشمینه می سازد

رخش از حلقه خط می کند پیدا نظربازان

چه طوطیها زموم سبز این آیینه می سازد

ندارد نشأه سرجوش درد عالم امکان

مرا جان تازه یاد مردم پیشینه می سازد