غزل شمارهٔ ۳۰۱۶

سرشک گرم با مژگان و چشم تر نمی سازد

شراب تند ما با شیشه و ساغر نمی سازد

نمی دانم به خونریز که شد آلوده مژگانش

که شوق زخم، خون را در جگر نشتر نمی سازد

به روی مهر، صبح از ساده لوحی پرده می پوشد

نمی داند که حسن شوخ با چادر نمی سازد

نگردد سایه بال هما دام فریب ما

سر خورشید عالمسوز با افسر نمی سازد