غزل شمارهٔ ۳۰۳۸

به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد

زغیرت خون گل یک نیزه از جوش تو برخیزد

زخجلت باغبان بر خاک مالد روی گلها را

غبار خط چو از رخسار گلپوش تو برخیزد

به استقبال یوسف وا کند آغوش پیراهن

عبیری را که از صبح بناگوش تو برخیزد

غبار خط مناسب نیست آن رخسار نازک را

مگر گرد یتیمی از در گوش تو برخیزد