غزل شمارهٔ ۳۰۴۵

مرا اسباب عشرت از دل دیوانه می خیزد

شراب و مطرب و معشوق من از خانه می خیزد

بشارت باد آغوش دل امیدواران را

که گرد خط زرخسارش عجب مستانه می خیزد

زسیل رفتن دلها دو عالم می شود ویران

زجای خود به عزم رقص تا جانانه می خیزد

نمی دانم کدامین شوخ چشم افتاده در دامش

که صیاد از کمین بسیار بیتابانه می خیزد