غزل شمارهٔ ۳۰۵۱

تلاش نام داری چون نگین تن در سیاهی ده

که این داغ از جبین نامداران برنمی خیزد

زفیض چشم تر چون رشته در گوهر نهان گشتم

که می گوید گهر از چشمه ساران برنمی خیزد؟

چه سازد سعی دهقان چون زمین افتاد ناقابل؟

به می خشکی زطبع سبحه داران برنمی خیزد

چنان افسرده شد هنگامه اهل جهان صائب

که گلبانگ نشاط از میگساران برنمی خیزد