غزل شمارهٔ ۳۰۵۳

ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد

خس و خاشاک در جیب و گریبان سمن ریزد

تو با آن قد موزون چون به باغ آیی عجب نبود

که طوق قمریان از رعشه سرو چمن ریزد

عقیق از منت خشک سهیل آسوده می گردد

اگر لعل لبش ته جرعه بر خاک یمن ریزد

زشمعی برگ آسایش طمع دارم که از شوخی

پر پروانه جای برگ گل در پیرهن ریزد