غزل شمارهٔ ۳۰۵۵
به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد
ثمر چون پخته گردد خودبخود از بار می ریزد
حدیث تلخ بیخود از دهان یار می ریزد
چو تنگ افتاد ساغر می ازو ناچار می ریزد
بریدن کرد زلف سرکش او را سیه دلتر
که چون شد مار زخمی زهر ازو بسیار می ریزد
در آن گلشن که گل بی پرده خندد، عندلیبان را
به جای ناله خون از غنچه منقار می ریزد