غزل شمارهٔ ۳۰۵۶

مسلسل حرف از ان مژگان خوش تقریر می ریزد

سخن زین خامه فولاد چون زنجیر می ریزد

مخور بر دل مرا تا برخوری زان چهره نوخط

که از لرزیدن من جوهر از شمشیر می ریزد

چه گلها می توان چید از دل بیطاقت عاشق

در آن محفل که رنگ از چهره تصویر می ریزد

سلامت خواهی از چشم بدان، سر در گریبان کش

که از گردن فرازی بر هدفها تیر می ریزد