غزل شمارهٔ ۳۰۵۹

زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزد

دل این شیشه نازک زنام سنگ می ریزد

نمی دانم چه می سازد درین بستانسرا دیگر

که از گل باز معمار بهاران رنگ می ریزد

نبیند زرد رویی در خزان از تنگدستیها

در ایام خزان هر کس می گلرنگ می ریزد

مترس از ناله ما بیدلان ای دشمن ایمان

که اول بیجگر از خود سلاح جنگ می ریزد