غزل شمارهٔ ۳۰۷۶

به دل باشد گران چشمی که بی اشک دمادم شد

غبار خاطر باغ است هر ابری که بی نم شد

من عاجز نفس چون راست سازم زیر بار او؟

که از تکلیف بار عشق پشت آسمان خم شد

پریشانی شود شیرازه جمعیت خاطر

مشو در هم اگر کار جهان یک چند درهم شد

گنه را خرد مشمر گر نداری تاب رسوایی

که بهر گندمی بیرون زباغ خلد آدم شد