غزل شمارهٔ ۳۰۸۰

دل تاریک من روشن زفیض صبحگاهی شد

چراغ من جهان افروز زین نور الهی شد

سر خود گوی چوگان حوادث کرد بی مغزی

که با داغ جنون قانع به تاج پادشاهی شد

بهار دیده نظارگی شد چون گل رعنا

زعشق لاله رویان چهره هر کس که کاهی شد

امید من یکی صد شد به دور خط از ان لبها

چو آب زندگانی قسمت خضر از سیاهی شد