غزل شمارهٔ ۳۰۹۸

کیم من تا سلیمان میهمان خوان من باشد؟

دل خود می خورد موری اگر مهمان من باشد

من و همصحبتی در خلد با زاهد، معاذالله

که در هر جا گرانجانی بود زندان من باشد

گر از دست تهی آتش بر آرم چون چنار از خود

از ان خوشتر که چشمی در پی سامان من باشد

اگر مستلزم خواری شود همت نمی خواهم

چرا آزاده ای شرمنده احسان من باشد؟