غزل شمارهٔ ۳۱۰۲

خوشا رندی که در میخانه اش آن آبرو باشد

که چون از پا فتد بالینش از دست سبو باشد

گهی زانو به زانو با صراحی تنگ بنشیند

گهی همدست ساغر، گاه همدوش سبو باشد

بیا ای دردمی فکری به حال خاکساران کن

سر ما تا به کی از مغز خالی چون کدو باشد؟

زتاب عارضت آب طراوت سوخت در جویش

میان مردمان آیینه دیگر با چه روا باشد؟