غزل شمارهٔ ۳۱۲۱
دل یکرنگ در غمخانه دنیا نمی باشد
درین بستان گلی غیر از گل رعنا نمی باشد
نمی اندیشد از زخم زبان هر کس که مجنون شد
زتیغ کوه کبک مست را پروا نمی باشد
زخود بیگانگان را لازم افتاده است تنهایی
به خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی باشد
زصید خود نگردد دام در زیر زمین غافل
که آب و گل حجاب دیده بینا نمی باشد