غزل شمارهٔ ۳۱۵۲

کجا داغ جنون را قدر هر فرزانه می داند؟

سمندر نشأه این آتشین پیمانه می داند

جدایی نیست از صیاد صید آشنارو را

کمان او مرا با خویشتن همخانه می داند

مگو حرف از ندامت کاین دل کافر نهاد من

غبار معصیت را صندل بتخانه می داند

تلاش صحبت آیینه رویی می کند شوقم

که جوهر را حجابش سبزه بیگانه می داند