غزل شمارهٔ ۳۱۵۶

چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟

کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند

مگو واعظ حدیث دوزخ و جنت به اهل دل

که سرگرم محبت گلشن از گلخن نمی داند

تو بی پروا زبان خلق را کوتاه کن از خود

وگرنه آه مظلومان ره روزن نمی داند

زکافر نعمتی دل شکوه از داغ و جنون دارد

که بلبل قدر گل تا هست در گلشن نمی داند