غزل شمارهٔ ۳۱۵۷

دل دیوانه من دوست از دشمن نمی داند

چو آتش شعله ور شد آب از روغن نمی داند

غریبی و وطن یکسان بود دلهای حیران را

قفس را عندلیب مست از گلشن نمی داند

نمی افتد به فکر سینه چون دل گشت هر جایی

ز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی داند

زشکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافل

که قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی داند