غزل شمارهٔ ۳۱۶۸

زدل در سینه غیر از آه غم پرور نمی ماند

که جز خاک سیه از عود در مجمر نمی ماند

به آن عارض که دارد داغ خورشید قیامت را

لبی دارد که از سرچشمه کوثر نمی ماند

به روز تیره ما صبح، شکر خنده ها دارد

نمی داند که این شادی دم دیگر نمی ماند

چو مجنون کرد رام خود غزالان را یقینم شد

که اقبال جنون در هیچ کاری در نمی ماند