غزل شمارهٔ ۳۱۷۸

زحیرت عاشق از نظاره اغیار گل چیند

که بلبل مست چون شد از در و دیوار گل چیند

به سیر باغ و بستان احتیاجی نیست عاشق را

که هم از کار خود فرهاد شیرین کار گل چیند

تماشای رخش در دستها نگذاشت گیرایی

مگر از حسن خود آن آتشین رخسار گل چیند

ز زخم خار بیش از گل نگارین می شود دستش

به دست رعشه دار آن کس که از گلزار گل چیند