غزل شمارهٔ ۳۱۹۰

زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آید

به خوابی یوسف بی جرم از زندان برون آید

نگیرد رنگ دنیا هر که دارد جوهر مردی

که تیغ تیز از دریای خون عریان برون آید

خط شبرنگ می آید برون از لعل سیرابش

به آیینی که خضر از چشمه حیوان برون آید

سیه گردید از عشق لباسی روزگار من

خوشا روزی که این شمع از ته دامان برون آید