غزل شمارهٔ ۳۱۹۲
گر از نظاره خورشید در چشم آب می آید
زروی لاله رنگش در نظر خوناب می آید
در آن محفل که بی آتش سپند از جای برخیزد
کجا خودداری از پروانه بیتاب می آید؟
ندارد صیدی از من صیدگاه عشق لاغرتر
که از قتلم به چشم جوهر تیغ آب می آید
مگر شد نرم یاقوت لب او از غبار خط؟
که حرف بوسه از دل بر زبان بیتاب می آید