غزل شمارهٔ ۳۱۹۵

غم عالم به دل از دیده خونبار می آید

به این گلشن خزان از رخنه دیوار می آید

تسلی در دل آزرده عاشق نمی باشد

ازین ویرانه دایم ناله بیمار می آید

به سختیهای دوران صبر کن ای تشنه راحت

که آب گریه شادی ازین کهسار می آید

فشاند آستین بی نیازی چون غنای حق

چه از گفتار می خیزد، چه از کردار می آید؟