غزل شمارهٔ ۳۱۹۷
درین صحرا که یارب از پی نخجیر می آید؟
که آهو بی محابا در پناه شیر می آید
دل بیدار می باید وصال زلف جانان را
ره خوابیده را طی کردن از شبگیر می آید
شده است از سوده الماس چون گنجینه گوهر
کجا داغ مرا مرهم به چشم سیر می آید؟
زبس در سینه من می خورد بر یکدگر پیکان
به گوش همنشینان ناله زنجیر می آید