غزل شمارهٔ ۳۱۹۸

به قتل من چنان بیتاب آن شمشیر می آید

که از جوهر به گوشم ناله زنجیر می آید

زتوحید آنچنان مستم که از هر جنبش خاری

به گوش من صدای خامه تقدیر می آید

اگرنه پیچ و تاب درد کوته سازد این ره را

چه از ایوار می خیزد، چه از شبگیر می آید؟

به چشم کم مبین در قامت خم گشته پیران

کز این پشت کمان کار دم شمشیر می آید