غزل شمارهٔ ۳۱۹۹
به آیین تمام از خم شراب صاف می آید
عجب فوج پریزادی زکوه قاف می آید!
اگر از پرده شب ظلمت غفلت هوا گیرد
زخط هم آن ستمگر بر سر انصاف می آید
مخور بر دل مرا تا برخوری از فکر رنگینم
که از مینای بر هم خورده می ناصاف می آید
اگر آب حیات معنیم ریزند در ساغر
به چشم وحشتم موج سراب لاف می آید