غزل شمارهٔ ۳۲۰۰
شود پاک از گنه هر کس به کوی عشق می آید
که آن دریای بی پایان به جوی عشق می آید
جز این درگاه باغ دلگشایی نیست عاشق را
اگرچه بوی خون از خاک کوی عشق می آید
مگر بی کوشش این دولت نصیب ما شود، ورنه
زما افتادگان کی جستجوی عشق می آید؟
ز شرم خود بود در پرده بیگانگی عاشق
وگرنه حسن دایم روبروی عشق می آید