غزل شمارهٔ ۳۲۰۳

نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید

سخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آید

ز اشک و آه مگسل گردل روشن طمع داری

که نبض آن گهر در کف ازین سررشته می آید

شود صاحب بصیرت هر که پوشد دیده از دنیا

گشاد این حباب از چشم بر هم هشته می آید

بلای آسمان را از که می آید عنا نداری؟

که پرزورست سیلی کز فراز پشته می آید