غزل شمارهٔ ۳۲۱۰

ز آهم نم به چشم چرخ بداختر نمی آید

به دود تلخ، اشک از دیده مجمر نمی آید

مگر یاقوت سیرابش به داد من رسد، ورنه

مرا سیراب گردانیدن از کوثر نمی آید

چنان کز زلف او آمد دلم بیرون به ناکامی

به این نومیدی از ظلمات اسکندر نمی آید

کمال اهل معنی در غریبی می شود ظاهر

که تا در بحر باشد نکهت از عنبر نمی آید