غزل شمارهٔ ۳۲۱۲

مصفا تا نمی گردد، زتن جان بر نمی آید

نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمی آید

گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک من

تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید

به راه دشمنان خود کدامین خار می ریزم؟

که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمی آید

چو حیرت چشم بندی می کند ذرات عالم را

چرا از ابر آن خورشید تابان برنمی آید؟