غزل شمارهٔ ۳۲۱۴

زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید

گشاد تیر از سوفار چون پیکان نمی آید

ندارد اختیاری چشم من در محو گردیدن

نظر پوشیدن از آیینه حیران نمی آید

بر آن رخسار نازک از نگاه تند می لرزم

که طفل شوخ دست خالی از بستان نمی آید

نفس در پرده داری صبح می سوزد، نمی داند

که مستوری زخورشید سبک جولان نمی آید