غزل شمارهٔ ۳۲۳۰

دل عاشق کجا از ساغر سرشار بگشاید؟

به آب خضر لب کی تشنه دیدار بگشاید؟

نگردد از نشاط ظاهری کم کلفت باطن

دل پیکان کجا از خنده سوفار بگشاید؟

امید دلگشایی داشتم از گریه خونین

ندانستم که چون تر شد گره دشوار بگشاید

علایق می دواند ریشه آسان در دل سنگین

سلیمانی محال است از کمر زنار بگشاید