غزل شمارهٔ ۳۲۴۸

دل ارباب تنعم ز نوا می افتد

جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد

با توکل سفری شو که درین راه، به چاه

هرکه از دست نینداخت عصا می افتد

می شود عیب هنر، نفس چو افتاد خسیس

کری و کوری و لنگی به گدا می افتد

دایم از عیش دو بالاست چراغش روشن

دل هرکس که در آن زلف دو تا می افتد