غزل شمارهٔ ۳۲۶۱

چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد

از نظر ناشده چون نور نظر برگردد

قدرت عجز اگر این است که من یافته ام

تیغ دندانه شود تا ز سپر برگردد

سفر عشق محال است مکرر نشود

هرکه این راه به پا رفت به سر برگردد

نه چنان رفته ام از خود که به خود باز آیم

به دل سنگ محال است شرر برگردد