غزل شمارهٔ ۳۲۶۲

که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟

فرد خورشید که می گفت که باطل گردد گردد؟

خط مشکین نفس بیهده ای می سوزد

سحر چشم تو نه سحری است باطل که گردد

گر فتد چشم صنوبر به نهال قد او

نه به یک دل، که گرفتار به صد دل گردد

عاشق آن است که از گریه شادی خونش

شسته از دامن بیرحمی قاتل گردد