غزل شمارهٔ ۳۲۶۷

چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد

دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد

در غبار دل ما آه عبث پیچیده است

این نه ابری است که از باد پریشان گردد

حیرت وصل زبان بند لب گفتارست

طوطی آن به که جدا از شکرستان گردد

بی حجاب تن خاکی نرسد جان به کمال

پسته بی پوست محال است که خندان گردد