غزل شمارهٔ ۳۲۷۲

گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد

شانه را دست در آن زلف نگارین گردد

مانع شوخی آن چشم نشد پرده خواب

برق در ابر محال است بتمکین گردد

می بری دلبری ای شوخ زحد، می ترسم

کز گر انباری دل زلف تو بی چین گردد

از جوان حرص فزون است کهنسالان را

خار چون خشک شود بیش شلایین گردد