غزل شمارهٔ ۳۲۷۶
وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
صید وحشت زده آواره به هویی گردد
بی تأمل مژه مگشای درین عبرتگاه
که ترازوی مکافات به مویی گردد
درس آزادگیش زود روان می گردد
هرکه چون سرو مقیم لب جویی گردد
عاقبت چون همه را خاک شدن در پیش است
ای خوش آن خاک که جامی و سبویی گردد